مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
662
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
هر كدام را وصف كرد . گفت : سپس به آسمان هفتم رسيدم و در آنجا جز صرير قلمها چيزى نشنيدم . ديدم كه جبرئيل كوچك مىشد تا به اندازهء جوجهء مرغى كه ديگر نزديك بود از خاطرم محو شود . وحى او را مىشنيدم . آنگاه جبرئيل مرا گفت : سجده كن . پس سجده كردم و به « قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى » 53 : 9 نزديك شدم . آنگاه خداوند آنچه بود به بندهء خويش وحى كرد : « فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى » 53 : 10 ( 53 : 10 ) سپس گفت : اى محمد سر بردار كه خداوند بر تو پنجاه نماز فريضه كرده است . گفت : پس من به نزد موسى شدم و از خدا چندان خواستم و طلب كردم كه آن را به پنج نماز تخفيف داد . موسى گفت : بازگرد نزد پروردگارت و از او بخواه كه بر امّت تو تخفيف دهد ، چرا كه امت تو ضعيفاند . گفتم : من از پروردگارم شرم مىدارم و بر اين پنج نماز شكيبا خواهم بود [ 1 ] . گفت : پس ندا داده شد كه من فريضهء خويش را تعيين كردم و بر بندگانم تخفيف دادم . هر كار نيك را به ده تا مانند آن پاداش خواهم داد . اين از روايت واقدى است . اما ابن اسحاق روايت كرده كه پيغمبر هنگام سخن گفتن از مسرى و آنچه در مسجد اقصى روى داد گفت : هنگامى كه از آنچه در بيت المقدس بود فارغ شدم ، معراج فرا رسيد و من چيزى زيباتر از آن نديدهام . همراه من ، مرا بالا برد تا اينكه به يكى از درهاى آسمان رسيدم . سپس دنبالهء داستان را به گونهاى كه واقدى گفته بود نقل مىكند و ما اختلاف مردم را در پايان اين فصل بازگو خواهيم كرد و پرده از چهرهء حقيقت خواهيم گشود . داستان مسرى ابن اسحاق گفت سپس پيغمبر به مسرى رفت و در آن آزمون و امتحانى بود و فرمانى بود از سوى خداوند و عبرت بود و هدايت و رحمت ، تا به هر گونه بخواهد آيات خويش را بر او بنماياند . ابن مسعود مىگفته است براق براى پيغمبر آوردند و آن ستورى است كه پيامبران پيش از او بر آن سوار مىشدهاند كه سمّش را در منتهاى نقطهء ديد ( طرف ) خويش مىگذارد و پيامبر بر آن نشست . سپس همراه او ، آيات را در ميان آسمان و زمين به دو نشان مىداد ، تا اينكه به بيت المقدس رسيد . در آنجا ابراهيم و موسى و عيسى را در ميان گروهى از پيامبران ديدار كرد و با ايشان نماز گزارد . سپس سه آوند آوردند كه در يكى شير بود و در ديگرى شراب و در يكى آب .
--> [ 1 ] رجوع شود به ابن هشام ، ج 22 ، ص 49